تبليغاتX
* گذر خاموش من *

* گذر خاموش من *

برای کسی که........را می خواند

اين وبلاگ تعطيل است
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:14  توسط ابراهیم . م   | 

سرود

پیش دو چشم مست تو،دل همه دود میكند

هفت آسمان عشق هم ، جامه كبود میكند

مست و خراب میشوم ، تا تو نگاه میكنی

سروِ رشیدِ این دلم ، بر تو سجود میكند

نشسته ای به روبرو،چهره به چهره مو به مو

چشم به چشم تو شدن ، این همه سود میكند

قناری شكسته پَر ، اگرچه خرد و خسته شد

 به درگهت گر برسد ، باز صعود میكند

آمده ای تو بی خبر،به صد اشاره و نظر

چشم تو با دیده من،گفت و شنود می كند

عشق تو در رگ و پی ام،پایه و مایه سوخته

بر دل و جان من گره ،ز تار و پود  می كند

دو دیده ام چه بی ثمر ، منتظر ورود  تو

جان عزیزو نازنین ،كارِ دو عودمی کند

هم عطر جانفزای تو ،هم چهره و لقای تو

حال و هوای كوچه را ،  پر زسرود میكند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:4  توسط ابراهیم . م   | 

در زواياي خيال تو،

عشق،

 با تلورانسي سينوسي

در نوسان است

حفره هاي سينوسها را ،

با چه ميتوان پر كرد ؟

تا شا خص عشق ممتد شود ،

و خطو ط كج و معوج اين نمودار ،

قامت راست كند،

و دوباره صعود را دريابد

 

ابراهیم . م
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:24  توسط ابراهیم . م   | 

زمهرير

آرامش امروزم،

آبستن طوفاني ديگر است

با تو راهي شدم،

تا ديروز ،

تا امروز،

و شايد فردا ،

نه !

زمهرير دستانت!

گرمي اش را به كدامين دست داده ؟

از زمستان هم عبور خواهم كرد

عبور خواهم كرد!!!

  ابراهيم .م

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:52  توسط ابراهیم . م   | 

بغض پنهان

بغض پنهان گلو را،حبس و زندان كرده ام

لحظه ي ويراني ام را،نفي و كتمان كرده ام

شاخ  بي  برگم، خزانم  پيش  روست

دست هاي لخت و عورم،نذر باران كرده ام

نبض جانم همچو نبض برگ پاييزي شده

پايه هاي برج دل را،خرد و ويران كرده ام

خوشه چين خرمن كس نيستم،تا به ابد

خرمن جان و تنم را،وقف انسان كرده ام

با يهودي هاي سرگردان عالم،روز و شب

خسته از گشت و گذارم،ياد كنعان كرده ام

در بهشتي ؟باش!من به دوزخ خوشترم

هم تقابل با خود و هم عهد و پيمان كرده ام

از تو  و يادت  بريدم  و  نمي بينم  پلي

سازه پل را به كلي ،محو و يران كرده ام

ابراهيم .م

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:15  توسط ابراهیم . م   | 

مرگ برگ

فصل دلتنگی دل ،

فصل خزان،

کابوس مرگ

زد به ریشه!

زد به ساقه،

 زد به برگ

مرگ عشق و مرگ برگ!

برگ برگِ خط خطیِ دفترم را،

جای پایی مانده بر تن

دفترم بی ناز مانده اما

یاد دفتر،

تا همیشه همره من

خون خودکارم!

رنگ شال آبی عشق است

گویی هردم،

موج آبی رنگ عشقش!

با صدایی گنگ و مبهم،

می پراند فکر خیس و خسته ام را

باز می گرداند از آن هرزه گردیهای ناب عشق و رویا

پرسه های بیخودی!

در بطن آواهای بغض آلود فصل گرمِِ بیقراریهایِ این دل

می کند رم،

میشود نَم

می نشینددر کنار مژه های خسته از بی خوابی و غم

میشود همرنگ ماتم

مرگ عشق و مرگ برگ

می کند با دست سردش،

برگهای دفترم را برگ برگ

ابراهیم . م

۲۴/۷/۸۸

ُ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:7  توسط ابراهیم . م   | 

پرسه در خيال

سفري بايد كرد!

به كجا؟

پرسه در عمقِ درون

پرسه در خلوت و تنهايي يك باغِ خيال

يا نشستن سرِ يك چشمه ي زيبا و روان،

كه گذر مي كند از دره ژرف

دره اي پوشيده از جنگل سر سبز بلوط

يا كه نوشيدنِ يك جرعه از آن چشمه ي جوشانِ زلال

يا تلنگر به همان آيينه باشد،

كه كدر گشته به زنگار زمان!

مي شود مست شد از جرعه ي آب!

مي توان رفت به آن لحظه ي ناب

سر فرو كرد در آن چشمه و شست

همه ناپاكيِ اين زندگي از روزِ نخست

مي شود قلقلكي داد به آن ديوِ درون!

مي توان بست به يك شاخه ي آن دارِ بلوط

سرِ افسارهمان ديو پر از كبر و جنون

مي شود هم نفس شاپرك و گل باشي

مي شود هم سخن سهره و بلبل باشي

مي شود........

ابراهيم .م

۲۲/۷/۸۸

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:7  توسط ابراهیم . م   | 

عبور ثانیه ها

شب،جعبه سيگار،فندك، .....مرد  پير

جان كندني عبث، بي تابي وعبور نفس گير

حرارت جگر،نم اشك و لجاجت ثانيه ها

لعنت به اين شب وسكون و كندي مسير

ديازپام،حلقه حلقه ي دود كبود و ...به قتل ثانيه ها

لامذهب افاقه نمي كند،نمي كند تاثير

بيهوده التماس ميكني به خود،رها نميشوي از ..ن

به هرزه گردي شبانه كوچه و....نميشود تدبير

چه مقاومتي ميكند اين پلك هاي فتاده ي چروك

تو دگر چرا رها نميشوي!! طفلكِ بي تقصير

خشكيد زانوان خسته و چشمان خيره به عبور

صبحانه،تكه ناني و....دوباره روز و مرد پير

ابراهيم .م

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:8  توسط ابراهیم . م   | 

عشق کبریایی

کوچه دلمردگيهای دلم؛ بن بست شد
عشق آمد؛ بازهم دیدم که دل  سرمست شد
فارغ ازموی سپيدو؛طعن و لعن ناکسان
بسم له گفتيم و دل هم مرکبِ دربست شد
شوره زار دل دوباره؛ سبز و حاصلخيز گشت
مرد کوچه ؛باز هم افسار دل از دست شد؟
هرچه بادا باد ........ای مستی سلامم بر تو باد
نشنوم ديگر نصيحت چون سرم سر مست شد
بوی و خوی يار شد سرمشق شيدايی و شور
يار هم بسم لهی گفت و دلش از دست شد
تاج خسرو؛ تيشه فرهاد؛ کوه بيستون
شک نکن؛ هر سه به پای شور عشقت پست شد
کبریا؛من با تو میگویم سخن ؛آسوده باش
همچو ابراهیم در آتش شدم دل مست شد
}[]َِّ
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:19  توسط ابراهیم . م   | 

تشت رسوایی

تشت رسوايی من ز بام تو افتاده است
از صدايش؛ همه عالم اين ندا در داده است
مرد ديوانه ی عاشق؛! سر سبزت بر باد
ببر آن سرخ زبانی ؛که به تو شر داده است
پی آزار دل يار؛کسی چون تو نکرد
اين همه جار و هياهو؛که دلت سر داده است
يار شيرين سخنت  معرفتش کامل بود
که سکوتش؛ همه فرياد به تو سر داده است
قدر اين مهر و وفايی که در او مجموع است
تو بدان تا که بداند؛هو؛عقل به اين سر داده است
به جهان خرم از آنم؛که دلت خرم باد
مهر تو ؛دیر زمانیست ؛به ما بر داده است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:43  توسط ابراهیم . م   |